عزيز از دست رفته

به یاد دوست عزیزمان که حالا در کنارما نیست

شبی که...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 17:47  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

به تو می اندیشم

در انتهای راه سبز تنها به تو می اندیشم

پشت کدامین سرسبزی گم شدی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 17:37  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

دوستت دارم بسيار هنوز

آن سيه دست، سيه داس، سيه دل كه تو را

چون گلي با ريشه از زمين دل من كند و ربود

نيمي از روح مرا با خود برد.

نشد اين خاك به‌هم ريخته همواره هنوز

ساقه‌اي بودم پيچيده بر آن قامت مهر

          ناتوان ، نازك،ترد

تندبادي برخواست

تكيه‌گاهم افتاد

برگهايم پژمرد...

روزها طي شد و از تنهايي مالامال

شب همه غربت و تاريكي و غم بود و خيال

همه شب چهره‌ي لرزان تو بود

كز فراسوي سپهر

گرم مي‌آمد در آينه‌ ي اشك فرود

نقش روي تو در اين چشمه پديدار هنوز

تو گذشتي و شب و روز گذشت

آن زمان‌ها به اميدي كه تو بر خواهي گشت

پاي هر پنجره مات

مي‌نشستم به تماشا،تنها

گاه بر پرده‌ي ابر،گاه در روزن ماه

دورتا دور ترين جاها مي‌رفت نگاه

باز مي‌گشتم به تماشا، هيهات

چشمها دوخته‌ام بر در و ديوار هنوز

                               دوستت دارم بسيار هنوز!

                               دوستت دارم بسيار هنوز!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

زندگی

زندگي سه چيز است:

1.اشكي كه خشك مي‌شود

                  2.لبخندي كه محو مي‌شود

                                        3.يادي كه مي‌ماند و فراموش نمي‌شود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:17  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

زندگی یا مرگ

"برگ و باد"

باد پيچيد در ترانه‌ي برگ

برگ ترسيد از بهانه‌ي باد

هر كجا كه برگ خشك بود افتاد

باغ ناليد و گفت:"باد !مباد!"

در شگفتم گناه باد چه بود؟

برگ،خشكيده بود.باد ربود

باد هرگز نبود دشمن برگ

مردن برگ دست باد نبود

زندگي ذره ذره مي‌كاهد

خشك و پژمرده مي‌كند چون برگ

مرگ ناگاه مي‌برد چون باد

زندگي كرده دشمني يا مرگ؟

برگ خشكم به شاخسار وجود

تا كه آن باد سرد، سر برسد

تو هم اي دوست ذره ذره مكش!

تا نخواهم كه زودتر برسد

پشت کدامین زیبایی ها خفته ای؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:13  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

یک...

  يك ستاره...

            يك قطره اشك...

                     يك پنجره...

                            يك انسان...

                                    يك نفس...

                                           يك خاطره...

   و

        دوباره انتظاري بي‌پايان...

 

پشت خرابی ها دنبالت می گردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 17:13  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

ایران

اينجاست سرزمين من ايران

ايران سرزمين عشق

ايران سرزمين صفا

و ايران مقدس‌ترين خاك مقدسات

اي وطنم،اي اميدم،اي يادوارم

تنها با تو زنده‌ام

تنها با نام و زبان تو فرياد

عشق مي‌زنم

تنها نام توست كه هرگونه

شادي،سبزي و سزاواري

را به من آموخت

و تنها زبان توست كه

طبيعت را زنده نگاه داشت

ايرانم هر جاي خاكت،اميد و وفاداري را صدا مي‌زنم

ايرانم تويي حاكم عقل و دل و جانم

با ياد تو فرياد خواهم زد:

              ايران

                            برگرفته از مجموعه آثار نگین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:19  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

فریاد می زنم

به نام ناجي عشق

اگر روزي درون مرا در غربت،پريشان گشته از حسرت،كمر شكسته از محنت ز‌من پرسند چه ميخواهي از اين گردون بي‌‌حرمت؟!

زير لب آهسته خواهم گفت:

به ياد عشق آن زيبا و زيباي بي‌همتا از اين وادي به بهشت مهر چشمانش بسان بلبلي آزاد هجرت خواهم كرد و بر گلبوته‌ي لبهايش سرود عشق سر خواهم داد و بر عمق افق فرياد خواهم زد:كه اي مهروي بي همتا تو را همچون نسيمي خوش . . . تو را همچون نوايي گرم . . . تو را همچون سكوت شب . . . تو را همچون بلور اشك . . . تو را مانند دريا . . . تو را تا بي‌نهايت دوست دارم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:15  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

یک سخن

خنديدن زيبا نيست ، بلكه باهم خنديدن است كه زيباست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:48  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

من در اين زندان خاموش دنيا

بي‌زباني بودم با زبان هيچ آبادي

اشكهايم با پوستهاي دستانم بيگانه

قطره قطره‌ خونم با سرانگشتانم نا آشنا

قدم‌هايم دور ولي رسيدنم نزديك

من در اين زندان خاموش دنيا

مي‌زدم ني با نگاه ماه

من در اين تاريكي باد

مي‌زدم ناله از درد آواز

من در اين سختي راه

مي‌زدم دست بر كمر

تا رسيدن

تا رسيدن به ناكجايي‌ها

به ناكجايي‌ها براي ديدن يك بركه‌ي آبي

                     نگاشته شده در 1 ارديبهشت84 سالگرد سهراب

                                                                                      برگرفته از مجموعه آثار نگين

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:45  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

به نام خدا

پرميده آهوره

پروردگارا چقدر افكار ما كودكانه است. چقدر بايستي در افكار ايجاد شده كودكانه بدست طاغوتيان و فرصت طلبان در اين ذهن‌ها راكد بمانيم.چگونه كورش زير خاكها آرام بخوابد در حالي كه ايران سرزمين عشق ما سير نزولي دارد؟خواننده‌ي عزيز تقاضاي اين حقير را بپذير و در راه پيشرفت كشورمان كوشا باش.

                                              23 /12/84 نگين

                                                                                                              بر گرفته از مجموعه آثار نگين

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:40  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

اثرنگین

اينجاست سرزمين من ايران

ايران سرزمين عشق

ايران سرزمين صفا

و ايران مقدس‌ترين خاك مقدسات

اي وطنم،اي اميدم،اي يادوارم

تنها با تو زنده‌ام

تنها با نام و زبان تو فرياد

عشق مي‌زنم

تنها نام توست كه هرگونه

شادي،سبزي و سزاواري

را به من آموخت

و تنها زبان توست كه

طبيعت را زنده نگاه داشت

ايرانم هر جاي خاكت،اميد و وفاداري را صدا مي‌زنم

ايرانم تويي حاكم عقل و دل و جانم

با ياد تو فرياد خواهم زد:

                 ایران                       برگرفته از مجموعه آثار نگین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:37  توسط فائزه و مریم و شیرین  | 

در۸ شهريورماه سال۱۳۶۸ فرشتگان هديه اي به زمين دادند.دختري پارسا زيبا . او نگيني بود از فرشتگان.نگين سرشار از احساس بود.روحي خدايي داشت.براي فرداها بود. او نور بود و نور شد.نگين سال گذشته دانش آموز برتر اخلاق و دانش معرفي شد.روح خدايي او  او را از همه ي امکانات و فکرهاي زميني کنده بودوتوجهش به فرداها بود.

علاقه ي او به حضرت زرتشت وصف ناپذير بود.او خدا را نور مي دانست.او خدا را مي خواند.ذکر مي گفت.دعا مي کرد.شعر مي سرود .مقاله مي نوشت.نگين شاعر بود.نويسنده و عارف بود. او گل را مي شناخت .زبان گلها را مي فهميد.به دنبال نور بود.نوري که واژگونش کند و همينطور شد.به نور تبديل شد و رفت.بهشتي شد و رفت.رفت و رفت...

نگين ناباورانه در عصر ۲۸خرداد ۸۵ سوار بر خودرو حقيقت شد تا در اين دنيا از خوبي ها سبقت بگيرد.او به سوي نورهاي شناخته شده ي خود رفت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 16:44  توسط فائزه و مریم و شیرین  |